تبليغاتX
WEB NEWS AJENCI - از مدرسه تا مدرسه
نوشته :فروغ از وبلاگ اقاقیا //انگلیس

علف های هرز حیاط پشت خانه مان را می کندم که زنگ مدرسه روبرو مرا از هوای گل ها بیرون آورد و یادم افتاد سپتامبر است
مدرسه روبروی خانه ما از دیروز باز شده است. بچه های کوچک را که می بینم یاد کودکی های خودم می افتم.
نخستین روز مدرسه و کلاس اول، تابستان تمام شده بود و من دیگر از خروسخوان صبح تا پاسی از شب در حیاط و باغ نمی پلکیدم و مرغ و جوجه ها از دستم یک نفس راحت می کشیدند
احساس می کردم مادرم بهترین یونیفورم دنیا را برایم دوخته است، هزار بار یقهً سفید گل دوزی شده اش را بر می داشتم، نوازش می کردم و دوباره مرتب می گذاشتم سر جایش تا اتویش از بین نرود، کفش هایم هم را، روز قبل از کفش ملی خریده بودیم. چرا رنگ آنها یادم نیست؟ مشگی یا قرمز، شاید هم قهوه ای؟، فقط می دانم براق بودند و آن ها را گذاشته بودم گوشه اتاقم، درست در زاویه ای که وقتی صبح بیدار شوم ببینمشان. از غروب هم مرتب شعر تبلیغی کفش ملی را خوانده بودم صدایم گرفته بود و حوصله همه را سر برده بودم
ما می ریم به مدرسه
با کفش الفنتن شوهه
روز اول با خواهرم رفتم مدرسه و فقط همان روز، من می رفتم کلاس اول و او می رفت کلاس چهارم، یادم است احساس غربت نکردم وقتی از مادرم دور شدم، چهره ای را که لبخند داشت و روی ایوان ایستاده بود و با نگاهش بدرقه مان می کرد، مثل نگاه خانم خاتمی، معم کلاس اولم با آن کت و دامن شیری رنگ و پوست سبزه آفتاب خورده و لحن ملایم و دلنشین صدایش، هنوز دوستش دارم، او را، هم کلاسی های شیرین و پاکم را، مدرسهً سعدی را، شیر آب کنار در بزرگ آهنی سفید ش، دیوار سنگی اش، آسفالت حیاطش، نیمکت کلاسش، هنوز همه آن تصاویر در ذهنم تازه اند ومی درخشن
+ نوشته شده توسط شما در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 15:50 |